تبليغاتX
روایت فتح

بسمه تعالي

ان الله اشتري من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه

 خداوند از مومنان جانها و اموالشان را خريداري ميكند كه در برابرش بهشت براي آنها باشد حمد وسپاس خداي را كه به ما توفيق داد تا به نداي هل من ناصر ينصرني حسين زمانه لبيك گفته و در جهاد مبارزه عليه كفار شركت نمائيم . معبودا چگونه شكر اين نعمت گذارم كه به اين بنده حقيرت توفيق دادي تا در كنار ساير رهروانت قرار گرفته و راه  و رسم زندگي و چگونه زيستن و چگونه مردن از روي بصيرت و آگاهي انتخاب نمايم

روز ها فكر من اين است  و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

 زكجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم

و نيز با چه زباني سپاسگذاري كنم  كه به ما توفيق دادي تا با ماهيت اين دنيا  فاني آشنا شده و كوله بار سفر به سر منزل ابدي را به بهترين و سريعترين وسيله و نزديكترين ر اه آماده سازيم .

اللهم اسئلك تجعل وفاتي قتلا في سبيلك تحت راية نبيك مع اوليائك

اي عزيزان سزاوار نيست انسان خود را مشغول خوشيهاي زود گذر دنيا نموده و از خدا غافل باشيم .امروز ما در مقابل شهداي بخون خفته اين مرز و بوم و شهداي صدر اسلام مسئوليت سنگيني بردوش داريم ما حافظان خون شهدا هستيم و بايد راه آنان را ادامه  دهيم.  انسان بايد در دنيا حسين وار زندگي بكند و حسين وار مرگ سرخ را به زندگي ننگين برگزيند . برادران و خواهران  عزيز كه در پشت جبهه فعاليت داريد مبادا به منافقين و كساني كه مي خواهند خون شهدا را پايمال سازند ميدان فعاليت بدهيد نگذاريد اين  كوتاه فكران ضربه به اسلام بزنند و با خون شهدا تجارت بكنند پشتيبان ولايت فقيه باشيد و فرمايشات امام را حتما موبه مو عمل نمائيد. اي پدر و مادر عزيز در مقابل مصائب و سختيها مقاومت نموده و استوره صبرو بردباري باشيد در شهادت فرزندتان اشك مريزيد كه عزاداري و گريه زاري بايد براي فرزند فاطمه گرفته شود كه در صحراي كربلا مظلومانه به درجه  شهادت رسيد ميدانم كه در انجام وظايفم نسبت به شما و ساير برادران و خواهران سستي به خرج داده و خلافي نموده ام ميخواهم مرا حلال كنيد و از خدا بخواهيد كه از تقصيرات اين بنده بگذرد. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار

 

         جنازه ام چو ببيني مگو فراق فراق

                                                     مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

          مرا به گور سپاري مگو وداع  وداع

                                                        كه گور پرده جمعيت چنان باشد

 احمد رضا تمهیدی

+ نوشته شده توسط ساسان م در شنبه دوم مهر 1390 و ساعت 8:9 |

8 سال دفاع مقدس، موج گسترده‌ای از ادبیات تاریخی، تحقیقی، اسنادی و داستانی نقلی را ايجاد كرد که در این میان، نقش ادبیات خاطره شفاهی به مراتب گسترده‌تر و عمیق‌تر است. با وجود آن‌که هنوز همه فعالیت‌های مربوط به این حوزه به صورت آثار مکتوب درنیامده‌اند، ادبیات خاطره شفاهی در حال تبدیل شدن به وجه غالب ادبیات دفاع مقدس است که باید با دقت، هوشمندی و آسیب‌شناسی تدوین شود.

داستان زير قطره‌ای از اقیانوس بزرگ رشادتها و فداكاري‌هاي مردان ايران عليه ظلم، حاوي خاطرات پدرم در جبهه به خط خودش است. تلخي اين خاطرات به قدري است كه نه پدرم تا به حال در مورد آن صحبت كرده و نه من در مورد اين چند صفحه از او سؤال كرده‌ام. اما قصد بنده از بازگو کردن این خاطره یادآوری آن است که بدانیم رزمندگان 8 سال دفاع مقدس به چه قيمتي از اين مملكت دفاع كردند و چه جانفشانی‌هایی کردند. به اميد روزي كه ما بتوانيم مانند پدرانمان به ميهنمان خدمت كنيم تا پاسخ زحمتهاي آنها را داده باشيم:

 

امروز قرار بود بعد از 45روز عملیات بی وقفه به سنندج بازگردم که خبر می رسد همه مرخصی ها لغو شده و بایستی مهمات را از واحد سریعاً به خط مقدم انتقال دهیم. ابتدا قرار بود به کمک هلیکوپتر این کار را انجام دهیم که باخبر شدیم دشمن هلیکوپترها را نشان رفته است. صدامیان با حمایت اروپا و امریکا و با استفاده از جدیدترین ابزارهای جنگی به شدت در حال پیشروی است. من سه روز است که نخوابیده ام و غذا نخورده ام. جنگ لحظه به لحظه شدت می گیرد و آتش تمام جزیره مجنون را فرا گرفته است. رشادت رزمندگان از نوجوان های کم سن و سال تا پیرمردهای کهنسال هرکسی را تحت تأثیر قرار می دهد. نبردی نابرابر در حال وقوع است. مهمات در بدترین وضع ممکن است و آمار مجروحین و شهدا لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شود. تا اینکه گردان عاشورا و باکری سر می‌رسند. اوضاع با پشتیبانی بهتر می‌شود. اما سوزش چشمانم و حالت خفگی خبر استفاده دشمن از سلاحهای شیمیائی را تأیید می‌کند. خس‌خس گلو و سرفه‌هایی که قطع نمی‌شوند نیز باعث نشده تا دست از عملیات بردارم. مهمات را به مقصد می‌رسانم اما بدنم تاب نمی‌آورد و هنگامی که چشمانم را باز می‌کنم خود را در بهداری می‌بینم. لباسهایم را به سرعت تعویض می‌کنند اما اوضاعم به علت تأخیر در رسیدن به بهداری آنقدر وخیم است که به بیمارستان اهواز اعزام شوم. ازدحام مجروحین و آسیب‌دیدگان به حدی است که مجبور به اسکان در ورزشگاه تختی اهواز می‌شویم. جنوب ثانیه به ثانیه آماج حملات دشمن است. هر لحظه که اخبار شهید شدن دوستان و همرزمانم را می‌شنوم چهره خانواده‌شان و خاطرات مشترک به سرعت در ذهنم مرور می‌شود. به همسر و فرزندان قد و نیم قدم می‌اندیشم که زیر بمباران کردستان همچنان زیر آتش دشمن چشم انتظار من بودند. همسرم هیچ‌گاه گلایه‌ای نداشت و رنج جابجایی و تنهایی بار زندگی به دوش کشیدن را به جان خریده بود. علیرغم حکم شیمیائی شدن ترجیح می‌دهم از گرفتن معرفی‌نامه خودداری کنم تا ریا نشود. از روز اول که معامله با خدا را در ذهن داشتم با خود عهد کرده بودم تنها به خاطر رضای خدا و در راه دفاع از وطن و ناموس گام بردارم.

+ نوشته شده توسط ساسان م در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 0:42 |
بسمه تعالی

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه 

خداوند از مومنان جانها و اموالشان را خریداری میکند که در برابرش بهشت برای آنها باشد حمد وسپاس خدای را که به ما توفیق داد تا به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمانه لبیک گفته و در جهاد مبارزه علیه کفار شرکت نمائیم .

معبودا چگونه شکر این نعمت گذارم که به این بنده حقیرت توفیق دادی تا در کنار سایر رهروانت قرار گرفته و راه  و رسم زندگی و چگونه زیستن و چگونه مردن از روی بصیرت و آگاهی انتخاب نمایم.

روز ها فکر من این است  و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

و نیز با چه زبانی سپاسگذاری کنم که به ما توفیق دادی تا با ماهیت این دنیا  فانی آشنا شده و کوله بار سفر به سر منزل ابدی را به بهترین و سریعترین وسیله و نزدیکترین ر اه آماده سازیم .

اللهم اسئلک تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایة نبیک مع اولیائک

ای عزیزان سزاوار نیست انسان خود را مشغول خوشیهای زود گذر دنیا نموده و از خدا غافل باشیم .امروز ما در مقابل شهدای بخون خفته این مرز و بوم و شهدای صدر اسلام مسئولیت سنگینی بردوش داریم ما حافظان خون شهدا هستیم و باید راه آنان را ادامه  دهیم.  انسان باید در دنیا حسین وار زندگی بکند و حسین وار مرگ سرخ را به زندگی ننگین برگزیند . برادران و خواهران  عزیز که در پشت جبهه فعالیت دارید مبادا به منافقین و کسانی که می خواهند خون شهدا را پایمال سازند میدان فعالیت بدهید نگذارید این  کوتاه فکران ضربه به اسلام بزنند و با خون شهدا تجارت بکنند پشتیبان ولایت فقیه باشید و فرمایشات امام را حتما موبه مو عمل نمائید.

ای پدر و مادر عزیز در مقابل مصائب و سختیها مقاومت نموده و استوره صبرو بردباری باشید در شهادت فرزندتان اشک مریزید که عزاداری و گریه زاری باید برای فرزند فاطمه گرفته شود که در صحرای کربلا مظلومانه به درجه  شهادت رسید میدانم که در انجام وظایفم نسبت به شما و سایر برادران و خواهران سستی به خرج داده و خلافی نموده ام میخواهم مرا حلال کنید و از خدا بخواهید که از تقصیرات این بنده بگذرد ...

                                               خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

 

         جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق

                                                     مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

          مرا به گور سپاری مگو وداع  وداع

                                                        که گور پرده جمعیت چنان باشد

 احمد رضا تمهیدی

+ نوشته شده توسط ساسان م در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 20:20 |

نامه‌های مرتضی را می‌گذارم روبرویم. خوب چسبانده نشده‌اند. درهایشان باز است. نامه را می‌كشم بیرون... سرم را تكیه می‌دهم به گونی‌های پشت سرم. پاهایم را دراز می‌كنم. فانوسی كم رنگ در سنگر روشن است. لباس غواصی چسبیده به تنم و كم كم دارم عرق می‌كنم. بلند می‌شوم و لباسم را كه مملو از گل و لای است در می‌آورم و لباس خاكی رنگی را تن می‌كنم. یك جفت فین غواصی به دیوار آویزان است. اشنوگر كنارم افتاده است و من بی‌رمق دوباره می‌نشینم. پاهایم درد می‌كند و كف دستانم می‌سوزد. كم كم دارد صبح می‌شود. سرم را می‌گذارم روی زمین و دراز می‌كشم.

نمی دانم چقدر طول می‌كشد تا از سر و صدای بیرون بیدار می‌شوم. چادر سنگر كنار می‌رود، مهدی با ساكی در دست وارد می‌شود. ساك را می‌گذارد روی زمین و با صدایی كه انگار از ته چاه بیرون می‌آید، می‌گوید:"گفتند بدهم به شما. نامه‌های بچه‌هاست كه توی این مدت رسیده..." این را می‌گوید و می‌رود.  ساک را می‌كشم سمت خودم. هفت ماه است از خانواده‌ام بی‌اطلاعم. زیپ ساك را باز می‌كنم و نامه‌ها را می‌ریزم روی زمین. تلی از نامه روبرویم جمع می‌شود. دستم را لای نامه‌ها می‌كنم و دانه دانه می‌چینمشان روی همدیگر. مهدی سماواتی، حسین سعادتی، مرتضی شاكری، مرتضی شاكری، خودم، مرتضی شاكری، مرتضی شاكری.... مرتضی چقدر نامه دارد با یك خط ساده و كودكانه. نامه‌های مرتضی را می‌گذارم در یك طرف...

پشت خاكریز نشسته‌ام. آفتاب دارد غروب می‌كند. صدای خش خش همیشگی دمپایی روی سنگریزه‌های محوطه شنیده می‌شود و بعد صدای هیاهوی بچه‌ها كه فوتبال بازی می‌كنند. بیسیم را خاموش می‌كنم. كاغذی را بر می‌دارم و می‌گذارم روبرویم. اسم بچه‌ها را یكی یكی می‌نویسم. لیست را به فرماندهی می‌دهم و بر می‌گردم. قرار می‌شود فردای آن روز برای رفتن مهیا شویم.

نامه‌ها را می‌چینم روی همدیگر. دور تا دورم را پاكت‌های نامه گرفته‌اند. می‌خواهند مرا ببلعند. نامه‌های مرتضی را می‌گذارم در یك طرف... بعد از نماز بلندگو را دستم می‌گیرم و شروع می‌كنم به خواندن نام بچه‌ها. مرتضی ردیف سوم نشسته است و به من زل زده است. نام بچه‌ها را یكی یكی می‌خوانم. با خواندن هر نام یك نفر بلند می‌شود و به طرف سنگرش می‌رود. نمی خواهم چشمم به مرتضی بیفتد، ولی نگاهش را از من نمی گیرد. خواندن لیست تمام می‌شود و بچه‌ها نمازخانه را ترك می‌كنند. من هم پشت سرشان حركت می‌كنم. دستی به شانه‌ام می‌خورد. مرتضی است:"آقا رسول كار خودت رو كردی دیگه. اسم ما رو رد نكردی، آره؟! دمت گرم!‌ رسم رفاقت رو خوب به جا آوردی." رویم را برمی گردانم و به راه خودم ادامه می‌دهم. مرتضی جلویم می‌ایستد. صورتش سرخ شده و لبانش می‌لرزد:"یك عمره منتظریم عملیات بشه ما هم بریم جلو، حالا كه داره عملیات می‌شه، ‌این وضعمونه آره..."

گفتم:"عملیاتی در كار نیست. اینا یك مدت می‌روند یك محور دیگه تو هم نمی خواد بری."

ـ"اگه عملیات نیست پس چرا خودت داری می‌ری؟ فكر كردی با بچه طرفی! مثلا بچه محلیم..."

حریفش نمی شوم. صدایم را بالا می‌برم:"آقای شاكری، ‌مثل اینكه شما، ‌سلسله مراتب حالیت نمی شه، ‌بفرستمت بری دوباره آموزش ببینی."

حالا دیگر بچه‌ها دورمان جمع شده‌اند. مرتضی با آن چشمان مشكی اش كه حالا سفیدی‌اش به سرخی زده است، نگاهی می‌كند و می‌رود. عصر بچه‌ها سوار كامیونها می‌شوند و بعد از چند ساعتی می‌رسیم به محل مورد نظر. بچه‌ها یكی یكی پیاده می‌شوند. از توی آینه ماشین مرتضی را می‌بینم كه از كامیون عقبی پیاده می‌شود. به سرعت پیاده می‌شوم و یقه اش را می‌گیرم:"به اجازه كی سر تو انداختی پایین و اومدی. فكر كردی باهات پدر كشتگی دارم. ما اومدیم اینجا آموزش غواصی ببینیم. احتمالا شش هفت ماه طول می‌كشه. گفتند هیچ احدی از این جمع حق رفتن به مرخصی رو نداره. حق نوشتن نامه یا دریافت نامه رو نداره..."

همانطور كه سرش پایین بود گفت:"خوب منم مثل بقیه."

با عصبانیت گفتم:"بقیه مثل تو نیستند..."

آرام سرش را بلند كرد و گفت:"شایدم باشند..."

نامه‌های مرتضی را می‌گذارم روبرویم. خوب چسبانده نشده‌اند. درهایشان باز است. نامه را می‌كشم بیرون. نامه با خطی كودكانه نوشته شده:

 

سلام به بابا مرتضی

بابایی ،‌تو دیگه ما را دوست نداری كه نمی یای. آقای باقری دیروز اومده بود. كلی سر مامان داد زد كه اجاره اش را بدهد. مامان هم فقط گریه كرد. تو رو به خدا زودتر بیا.  زینب

 

زیرش هم یك خانه كشیده بود با یك مرد چوب به دست. نامه را می‌گذارم سر جایش. نامه بعدی را بر می‌دارم.

 

سلام به بابا مرتضی بد 

دیروز آقای باقری اساس را ریخت تو كوچه. مامان خیلی گریه كرد. دایی اومد و ما را آورد به خانه شان. ولی زن دایی قهر كرد. بابا مرتضی بد، من اینجا را دوست ندارم. چرا نمی آیی؟ مامان خیلی غصه می‌خورد. زودتر بیا. زینب

 

نامه بعدی را بر می‌دارم. تویش پر است از گل‌های خشك شده.

 

سلام به بدترین بابای دنیا

دیگه دوستت ندارم چون تو هم ما رو دوست نداری. قهرقهر تا روز قیامت. ولی مامان گفته برایت نامه بنویسم و این گلها را برایت بفرستم. ولی اصلا اصلا من نچیدمشون و اصلا هم تو دستام تیغ نرفت. مامان هر روز در خانه كلی قند می‌شكند و می‌فروشد. زن دایی هم دیروز به من گفت: بابات دیگه نمی آد. من هم از عصبانیت كفشهاش رو تو جوب انداختم. زن دایی زن بدی است. با مامان هم همیشه دعوا می‌كند. مامان شبها گریه می‌كند.

 دیگر دوستت ندارم.

زینب

 

نامه‌ها را یكی یكی می‌خوانم. اشك از چشمانم سرازیر می‌شود و می‌چكد روی نامه‌ها. بدنم می‌لرزد. سرم را می‌گیرم و دراز می‌كشم بین نامه‌ها. جملات زینب جلوی چشمانم رژه می‌روند. حالا من مانده‌ام با مرتضایی كه حتی جنازه ندارد تا به خانواده اش تحویل بدهم...

 

+ نوشته شده توسط ساسان م در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 22:2 |

صدای ربنا بلند شده. ضعف کردم. وضو می گیرم و به اتاقم می روم. چفیه سیاه رنگم را پهن می کنم و مهر و تسبیح را می گذارم رویش. چادر سفیدم را به سر می کشم. چه حس شیرینی دارم. اذان تمام شده، یک ربعی هستو نماز من هم. دلم ضعف می رود. روی دستم تکیه می زنم که بلند شوم. دلم نمی آید. چشمم به مفاتیح است. طاقت نمی آورم، صدای مامان هم دودلم نمی کند. دوباره روی سجاده سیاه چهارخانه ام جا می گیرم... اللهم انی بک و منک اطلب حاجتی ... می رسم به جاهای خوب خوب دعا! حسرتی به دلم چنگ می زند، گرسنگی یادم می رود...

اسئلک ان تجعل وفاتی قتل فی سبیلک تحت رایة نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک ... مثل بابا.

دوست دارم تو را تصور کنم، موقع افطار. وقتی فقط تو بودی و مامان. دست هایت که به سمت آسمان بالا رفته و با آن دل خداییت از خدا می خواهی و لابد دل مامان از دیدن چشمهای شفاف و نمناکت فشرده می شود، اما نه به اندازه این روزها.

کنار سفره می نشینم. کنار مامان. جای تو هم خالی... نه! انصافاً جای تو آنقدر بهتر است که...جای ما خالی. افطاری مامان حالا تمام شده. نذر زیارت عاشورا دارد یک چله. رو به قبله ایستاده و سلام می دهد.نمی دانم چرا دوست تر دارم که تو را تصور کنم.وقتی که با سرو روی خاکی سلام می دادی. شاید تشنه هم بودی ... تشنه شهادت.

صدای تلوزیون بلند شده به نوای دلنشینی که می گوید: یاد امام و شهدا ... دلو می بره کرب و بلا ... چه تقارن شیرینی بابا. ماه رمضان، دعای حج، هفته دفاع مقدس!همان روزها که مقدمه ای شد تا حاجت روا شوی. همان روزها که باب نعمت به این مردم گشوده شد.

شما هم انقلاب که کردید احتیاج به یک کلاس تربیتی اساسی داشتید. هرچه نباشد همان بچه سوسول های زمان شاه بودید که یک باره نفس امام را بلعیدید و پشت پا زدید به جان دوستی! و چه کلاسی گذاشت خدا برای شما! نفس گیر و سازنده! بابا هیچ می دانی اگر آن روزها شما آرزوی جهاد نادیده را داشتید این روزها ما در حسرت رویائی تحقق یافته در دوره ای نزدیک چشم به تصاویر شما می دوزیم؟ هرچند، چشم دوختن که تقریباً دروغ است.

آنقدر تند تند پلک می زنم تا زودتر این اشک های مزاحم را رد کنم و بهتر ببینم. یک آرزوی مسخره هم به دلم هست که... هنوز شک دارم دلش را داشته باشم. دل شیر می خواهد و حتماًً آرزوی تو هم برای من داشتن همین دل بوده.دوست داشتم زیباترین لحظه حیاتت را می دیدم. لحظه بریدن از حیات مادی ات به ابدی. لحظه وصال حتماً احلی من العسل است...کلاً حاجت روایی چه حس شیرینی است.

حتی اگر در مرحله تحقق باشد و انتظار وصل.بابا با خودم فکر می کنم عجیب مردمی هستیم. نه؟"هستیم" چون ما هم داریم تمام آن روزها را با شما و در حسرت بودن با شما، لحظه لحظه تجربه می کنیم.اصلاً فکر می کنم خدا سر شما بدجوری شیره مالیده. انتظار آدم را آماده تر می کند. شما چشم که باز کردید وسط خوان نعمت بودید، ولی ما ... آنقدر نقشه ها در آرزوی رسیدن به روزهای شما داریم که...راستی چرا خدا دشمنان ما را از احمق ها آفرید؟ حرف امام که یادت هست در شهادت شهید مطهری؟ " نهضت ما زنده شد...

اگر یک سستی، ضعفی پیدا کرده بود، زنده شد." با خودم فکر می کنم جنگ چه محکم میخ های انقلاب را کوبید و همه نقشه های وهم آلود را نقش بر آب کرد.

قرآن را باز می کنم. همان قرآن سورمه ای رنگی که هدیه مامان بود به تو، که همراه راه جاودانی شدنت باشد.چه آیه قشنگی آمده... لئن شکرتم لازیدنکم ... ولی آخر آیه یکم زیادی دل آدم را می ریزد... نعمتش را شما بردید، ما شکرگزاریش را می کنیم... غرهایش را هم آنها زدند، ما محروم شدیم.

داشتم چی می گفتم؟ آهان! راستی مردم عجیبی هستیم! شاید تنها مردمی که هفته تجاوز به کشورش را بزرگ می دارد.ما ایرانیها... نه! فکر نمی کنم این خصلت ملی باشد...مامان به آخر زیارت عاشورا رسیده...سر به سجده می گذارد...اشکهایش می چکد روی مهر...اللهم لک الحمد حمد الشاکرین علی مصابهم ...الحمدالله علی عظیم رزیتی....

 

+ نوشته شده توسط ساسان م در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 3:8 |

كجای منطقه جا ماندی كه من به جانِ تو خشنودم

نشان به این كه تو این جایی به بی نشانِ تو خشنودم

تو در كجای زمین هستی به آسمان نكند رفتی؟

من از زمین و زمان تنها به آسمان تو خشنودم

به شانه های تو محتاجم دلم گرفته بیا سرگرد

ستاره مالِ خودت باشد به كهكشان تو خشنودم

انار زخمی سارا را چقدر پز بدهد دارا؟

به آب های جهان بابا كه من به نانِ تو خشنودم

مگر نه این كه پدر باید براش ارثیه بگذارد

من از تو هیچ نمی خواهم به استخوان تو خشنودم

....

+ نوشته شده توسط ساسان م در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 22:4 |

        و یک نکته بسیار جالب که با ارسال عدد 1 به شماره پيامك 2000471 گزیده ای از وصيتنامه شهدا همراه با نام شهید برايتان ارسال مي شود.

+ نوشته شده توسط ساسان م در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 2:6 |

با یاد خدای قدر

صدای قدم‌های ماهِ خوبی‌ها، دل ِ خاکی‌ام را آگاه ساخته است که لحظه‌ی وداع نزدیک است.

لحظه‌ی وداع با ماه مهدی، با شعبان، و من در آخرین ثانیه این ماه به مناجات شعبانیه نشسته‌ام "و اسمَع دُعائی اِذا دَعَوتُک1

 پس از آن "و اسمَع نِدائی اِذا دَعَوتُک2من. "ذلک العشقِ" من، "لاریب فیه"، ای خدای عاشقی‌ام . من در آغوش مُهر دلدادگی‌ام. و باران روزه‌داری‌ام "انتَ ربُّ العظیم3

***

***

صبح دلدادگی‌ام را با آهنگ دل نواز "الّلهم اِنی اَسئَلُک مِن بَهائِک4مأمن من تو هستی ای خدای دیدگانم و من، زیر چتر پروردگاریت، از باران غم، که در این زندان، بر سر و رویم می‌بارد ایمن شوم . من، روزه‌دار عاشقی‌ام. تشنه‌ی دیدار توأم. نگاهم کن تا سیراب شوم. نگاهم را پذیرا باش که هر چه سفیر تو، قرآن را می‌نگرم سیر نمی‌شوم.

***

عطر آش نذری همسایه و صدای ربّنای استاد، تمنای دلم را آشکارتر ساخته است تا من عاشقانه‌تر به ختم شمیم عاشقی‌ام بپردازم و آل عمراندلم را در عدد سی فریاد کنم. "ربّنا لا تُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اِذ هَدَیتَنا و هَب لَنا مِن لَدُنکَ رَحمَة اِنَّکَ انتَ الوهّاب5

***

 ای خدای آسمانیِ دلِ خاکی‌ام "رُدَّ کُلَّ غَریب6

منی که دَم عاشقی‌ات، گِل وجودم را بیدار ساخت، با نسیم نوازشت دوباره بیدارم ساز؛

ای کسی که "عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیر"ی .

 بار الها، ببخشا که من ِ خاکی، آلوده‌ی دنیا گشته‌ام.

ای خدای شَهر ِ رمضان که "اَنزَلتَ فیه" کتاب جاویدان را، "اِغفرلی تِلکَ الُذنوب العِظام" راکه کسی جز معبود دلم نمی‌بخشاید "یا علّام" .

فرشتگان بارگاهت در این قدر آسمانی، زمین را به قدر آورده‌اند تا قدر دلتنگی‌ام را به مهدی‌ات بگویند و مهدی بداند که من، من ِ منتظِر، از انتظار خسته نمی‌شوم تا بیاید ... العَجَل العَجَل العَجَلَ7

و من ضجّه می‌زنم "یا مُفیَّ العَهد8

من ِ بارانی با آمدنش عافیت می‌یابم، بگو بیاید. "اِنّا اَنزَلناه ُ فی لَیلَة القدر" قرآن در حضور ستارگان آسمانی می‌درخشد و من، دلم برای حضور مهدی می‌تپد.

 "و ما اَدراک ما لَیلَةُ القدر" و کسی انتظارم را درک نمی‌کند "لَیلَةُ القدرِ خیرٌ مِن اَلفِ شَهر" هزار ماه کم است بگو هزار سال "تَنَزَّلُ الملئِکةُ و الرّوح"، تا درد انتظارِ مرا، به سویت آورند؟

من منتظرم! بگو بیاید.

"سلامٌ هیَ حتّی مَطلَع الفَجر" تا وقتی تو بیایی همه شب، شب ِ قدر من است و من تا صبح می‌گریم، تا صبح ناله می‌کنم، تا صبح می‌خوانمسرود ِ زندگی بخش را: "اللّهم کُن لِوَلیّک َالحجَّةِ ابنِ الحَسَن". روزه‌دار، سالگرد عاشقیت، سالگرد روزه‌داریت مبارک باد!!!

روزه‌دار، سالگرد عاشقیت، سالگرد روزه‌داریت مبارک باد!!!

"یاس خاکی"

1- مناجات شعبانیه- مفاتیح الجنان

2- مناجات شعبانیه- مفاتیح الجنان

3- فرازی از دعای "یا علی یا عظیم" ا زدعاهای ماه رمضان

4- دعای سحر- مفاتیح الجنان

5- سوره آل عمران، آیه 8

6- فرازی از دعای "اللهم ادخل علی اهل القبور السرور" از دعاهای ماه رمضان

7- دعای عهد - مفاتیح الجنان

8- دعای جوشن كبیر- مفاتیح الجنان

+ نوشته شده توسط ساسان م در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 23:41 |


جنگ را فراموش نکنی

حسین خرازی تصمیم به ازدواج گرفته بود و برای عمل به این سنت نبوی از مادر من مدد جست، او با مزاح به مادرم گفته بود كه: «من فقط 50 هزار تومان پول دارم و می‌خواهم با همین پول خانه و ماشین بخرم و زن هم بگیرم!» بالاخره مادرم پس از جستجوی بسیار، دختری مؤمنه را برایش در نظر گرفت و جلسه خواستگاری وی برقرار شد و آن دو به توافق رسیدند. او كه ایام زندگی‌اش را دائماً در جبهه سپری كرده بود اینك بانویی پارسا را به همسری برمی‌گزید. مراسم عقد آنها در حضور رهبر كبیر انقلاب امام خمینی (ره) برگزار شد. لباس دامادی او پیراهن سبز سپاه بود. دوستانش به میمنت آن شب فرخنده یك قبضه تیربار گرنیوف را به همراه 30 فشنگ، كادو كرده و به وی هدیه دادند و بر روی آن چنین نوشتند: «جنگ را فراموش نكنی!» فردا صبح حسین تیربار را به پادگان بازگرداند و به اسلحه‌خانه تحویل داد و با تكیه بر وجود شیرزنی كه شریك زندگی او شده بود به جبهه بازگشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساسان م در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 20:59 |
  • بسم الله الرحمن الرحیم
  • «قاتلوهم حتی لا تکون فتنه»
  • «جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم»

با عرض ادب به محضر مبارک بقیه الله اعظم ارواح العالمین لمقدهم الفداء و با درود و سلام به نائب بر حقش امام خمینی این قلب تپندة امّت مسلمان جهان که با راهنمایی های پیامبر گونه اش ما را به نور و سعادت و رستگاری کشاند،خداوند انشاءالله تا انقلاب مهدی او را برای امّت مسلمان جهان نگاه دارد حتّی در کنار مهدی و با آرزوی پیروزی نهائی رزمندگان کفر ستیز اسلام که با رزم دلیرانة خودشان پوزة آمریکا و نوکر حلقه بگوش صدام را به خاک مالیدند و با آرزوی آزادی و زیارت کربلای معلاء و نجف و با درود و سلام بیکران به ارواح طیبه شهداء از صدر اسلام تا انقلاب حضرت مهدی(عج)خصوصاً شهدای جنگ تحمیلی که با نثار خون پاک خودشان درخت انقلاب را آبیاری کردند و با سلام به خانوادة محترم و معظم شهداء که با اهداء بهترین عزیزانشان به اسلام،انقلاب را یاری کردند.

شهادت نامة خود را با احساس شرمندگی از خداوند متعال آغاز می کنم،بارالها از اینکه نافرمانبرداری کرده ام احساس خجالت می کنم و امیدوارم که به رحمت واسعة خود مرا ببخشی و در روز قیامت پیش دوستان خجلم نکنی.

بار الها من احساس می کنم که در یک قفس زندگی می کنم و از این دنیا سیر شده ام و نمی خواهم برای یک لحظه در دنیای بی وفا زندگی کنم که تمام دوستان را از دستم گرفته و تنها وسیلة که می تواند مرا از این زندان آزاد کند شهادت است پس بار الها شهادت افتخار آفرین را به من نصیب کن و مرا نیز جزء شهداء و بندگان صالحت قرار بده.

+ نوشته شده توسط ساسان م در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 17:38 |

 

روزهای آخر شهریور، برو بچه‌های اهل نوشتن و خواندن و فیلم‌سازی را یاد "آقا مرتضی" می‌اندازد و کارهای ماندگاری که او کرده و اصلی‌ترینشان که مجموعه‌ی مستند "روایت فتح" است.

"روایت فتح" در ابتدا نام برنامه‌ای تلویزیونی بود که طی آن، هرهفته گزارش‌هایی از جبهه‌های جنگ و رزمنده‌ها را پخش می‌کرد. سیدمرتضی، کارگردان و نویسنده و گوینده‌ی متن‌هایی بود که روی این تصاویر می‌گفت و آهنگ‌ساز و نیز تدوین‌گر آن، اما تنها نامی که در تیتراژ پایانی این مجموعه می‌آمد، نه نام او بود و نه نام دیگر بچه‌های گروه، فقط می‌نوشتند «گروه تلویزیونی جهاد سازندگی».

جنگ که تمام شد، آقا مرتضی و دوستانش دیدند که هنوز خیلی از حرف‌ها، ناگفته مانده است و باز هم باید کار فیلم‌سازی درباره جنگ را ادامه دهند. ادامه هم دادند اما این‌بار با عنوان پایانی گروه "روایت فتح". بعد هم که آقا مرتضی در بیستم فروردین 1372، در مقتل شهدای فکه، روی مین والمری رفت و به شهدا پیوست، دوستانش و همسرش و برادرش سیدمحمد، مؤسسه‌ای ثبت کردند و نامش را گذاشتند «مؤسسه‌ی روایت فتح» تا کار او را ادامه دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساسان م در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 23:6 |
شهید سید مجتبی علمدار

« فرازهایی از وصیت نامه‌ی مداح اهل بیت، جانبازِ شهید حاج سید مجتبی علمدار »

.. به همه شما وصیت می كنم، همه شمایی كه این صفحه را می خوانید، قرآن را بیشتر بخوانید، بیشتر بشناسید، بیشتر عشق بورزید، بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید، بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان كنید، سعی كنید قرآن انیس و مونستان باشد، نه زینت دكورها و طاقچه های منزلتان.

شیعه ها! مسلمونا! حزب اللهی ها! بسیجی ها! و.. نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تكرار شود. بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری كه همان ولایت فقیه می باشد، باشند. چون دشمنان اسلام كمر همت بستند تا ولایت فقیه را از ما بگیرند شما همت كنید، متعهد و یكدل باشید تا كمر دشمنان بشكند و ولایت فقیه باقی بماند.

.. زمانی كه زیر تابوت مرا گرفتید و به سوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی (عج) و فاطمه (س) را صدا بزنید . تنها امید من كه همان دستمال سبزی است كه همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده، به اشك چشم دوستانم متبرك شده است روی صورتم بگذارید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساسان م در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 20:30 |

بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین

ای خوشا با فرق خونین در لقاء یار رفتن
سر جدا ، پیکر جدا، در محفل دلدار رفتن

وصیت نامه شهید سید احمد رحیمی

خدایا تو چه کردی با عاشقانت که سر از پا نمی شناسند و هر لحظه برای وصل به تو سخت بی تابند. این چه عشقی است در قلبهای این عزیزان که تنها به رضای تو دل بسته اند.
خداوندا ! سپاس بی منتها تو را که این تنها آرزوی آنها را بر قلبهای مالامال از عشق به امام حسین شان نگذاشتی و با ریختن خونشان مظلومیت و حقانیِت ایشان را به اثبات رساندی وآنها را به دیار خویش خواندی.
شهدا فیض دو عالم دارند                         شهدا بوی محرّم دارند
شهدا همدم عاشورایند                           شهدا گریه کن زهرایند


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساسان م در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 22:51 |
          شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساسان م در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 19:21 |

وصیت نامه شهید منصور نظریه ایثارگری که در اسپانیا به شهادت رسید...

متن زیر وصیت نامه دانشجوی شهید منصور نظریه میباشد که در سحرگاه 28 صفر ( 4/10/1360 ) مصادف با رحلت حضرت رسول اکرم ( ص ) و شهادت امام حسن مجتبی ( ع ) در یکی از شهرهای اسپانیا به شهادت رسید .

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به رهبر انقلاب امام خمینی ، درود بر شهیدان و بر روحانیت مبارز و همه همسنگران و رزمندگان ایران .

سلام بر آنها که امامشان را در تمام مدت تنها نگذاشتند و همراه و پیرو خط او بودند .

خداوندا شکر ، شکرت که مرا به پای خود بازخواستی شکرت که مرا به آرزویم رساندی ، تو خودت شاهدی که من آرزویم این بود .

من وصیتی ندارم که باشد . چیزی ندارم که بخواهم وصیت کنم . وصیت بقیه شهیدان اینقدر زیبا و کامل بوده که وصیت من چیزی را نمیتواند نشان دهد .

اولین چیزی که میخواهم بگویم از پدر و مادرم خواهش میکنم اگر انشاالله من شهید شدم که امیدوارم شهید شده باشم به معنای واقعی کلمه هیچگونه گریه و ناراحتی و یا بی تابی از خود نشان ندهند ، افتخار کنند ، خودشان میدانند چقدر من میخواستم شهید شوم ، بدانند که صبر مخصوصا در این موارد در برابر خدا بسیار ارزش دارد و مرا در پیشگاه خدا خجالت زده و شرمنده نکنند .

                                                                                                                منصور نظریه

تاریخ شهادت : 4/10/1360

محل شهادت : یکی از شهرهای اسپانیا

محل دفن : گلزار شهدای بهشت زهرا ( س ) قطعه 24 ردیف 124 شماره 9

+ نوشته شده توسط ساسان م در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 2:10 |


Powered By
BLOGFA.COM